راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

بالا و پایین پریدن

  یکی دیگه از شاهکارهای دخترم را می خوام براتون تعریف کنم. دیروز یکی از آشناهامون بستری بود بیمارستان از اونجایی که آدم بزرگی است می بایست حتماً بهش سر می زدم و بخاطر این موضوع بجای ساعت 2 بعد از ظهر ساعت 3 رسیدم خونه چشمتون روز بعد نبینه , چشمم که افتاد به رامیلا خیلی ناراحت شدم بعد که پرسیدم چی شده نگو دختر خانم یا آقا پسرم روی مبل آنا بالا پایین می پریده که افتاده زمین یک سمت صورتش کمی متورم شده , خدا بهش رحم کرد چون کنار چشم بود نمی دونستم بخندم یا عصبانی باشم. خلاصه قیافش دیدنی بود کلی هم بهش خندیدم تا چشمش افتاد به من پرید بغلم و داستان خوردن زمینش رو برام به زبون خودش تعریف کرد و کلی خندید. این هم م...
27 مرداد 1390

گريه هاي راميلا

    اين عكس مربوط به 13/12/89 مي باشد .    تاريخ ١٣/١٢/89 روز تولدت بود و من و بابايي مرخصي گرفتيم تا راميلا کوچولو رو ببريم براي واكسن زدن, وقتي برگشتيم خونه راميلا خانم همش بهانه مي گرفت يكمي هم از دست ما ناراحت شده بود كه اين كار رو باش كرديم از روي قيافش مي شد فهميد و گريه مي كرد چون هم جاي آمپولش درد مي كرد و هم خيلي تب كرده بود تا چند روزي راميلا لپاش از شدت تب قرمز شده بود . اون روز من خودم خيلي گريه كردم كه راميلا واکسن زد, ولي عزیز دلم وقتي بزرگ شدي متوجه مي شي كه اين واكسن زدن ها براي سلامتي خودت خوبه و گرنه هيچ مادر و پدري كه دوست ندا...
27 مرداد 1390

رفتن فرشته كوچولو به اداره ماماني

                                        پنجشنبه 30/4/1390 راميلا با مامان ناناز رفتن اداره، از آنجايي كه ماماني كمي كار داشت بايد مي رفت سركار و آنا و باباجونم نبودن كه راميلا رو بزاره پيششون با خودش بردش سركار ولي چشم تون روز بد نبينه راميلا مگه گذاشت ماماني كاري انجام بده، هر چي گفت راميلا جان دست نزن، راميلا جان بشين، راميلا جان نكن، مگه فايده اي داشت. چون وارد يك محيط تازه اي شده بود از كنجكاوي نمي دونست چكار كنه خلاصه از ...
27 مرداد 1390

نفس مامان

    يكي از روزهاي ارديبهشت ماه، هوا خيلي خوب بود، من و بابايي از اداره بر مي گشتيم كه بيايم دنبال شما، كه توي حياط اين عكسها رو ازت گرفتيم . با اومدنت و با پا گذاشتن تو خونهء ما بركت رو با خودت به خونه اوردي و از خداجون بابت اين بركت و هديه الهي هميشه متشكريم .                                    این عکس مربوط به اردیبشت سال ٩٠ تو حیاط خونمون عکس گرفتیم .       &n...
27 مرداد 1390

قشنگ ترين هديه الهي

      از زماني كه پاي كوچيكتو گذاشتي تو اين دنيا و وارد زندگيمون شدي رنگ و بوي ديگه اي خونمون گرفت، خدا جون ازت ممنونيم .   اين عكس ها مربوط به تاريخ 2/1/89 مي باشد .            دختر كوچولوي مامان، اولين عيد نوروز زندگي شو به خونه آنا و باباجون و داييش به همراه مامان و بابا رفت .                                       &n...
27 مرداد 1390

دخمل گوگول مگولي

                        این عکس ها مربوط می شه به مریضی رامیلا چون داره دندان نیشی و آسیابش رو در می یاره تب کرده و لپاش هم از شدت گرمای بدنش قرمز شده و اینقدر بازی کرده که روی پای خرسش خوابش برده . مامانی قربونت بره یکم دیگه صبر کنی دندان هات که در اومد حالت خوبه خوب می شه .     ...
27 مرداد 1390

یکی یکدونه مامان و بابا

    این عکس مربوط به  ١٢/١/٩٠ می باشد .                              راميلا كوچولو به همراه مامان و باباش و عمو و زن عموش رفته بود عید دیدنی و مسافرت خونه يكي از عموهاي ديگش كه براي برگشتن تو راه راميلا كوچولو توي بغل عموش خوابش برد . فردا اون روز هم که ١٣/١/٩٠ بود یعنی سیزده به در رفتیم بیرون رامیلا هم حسابی بازی کرد و شیطونی از اون جایی که آب بازی رو خیلی دوست داره همش تو آب بود .            &nbs...
26 مرداد 1390

گردش رفتن

    مامانی ببخشید چند روزی نبودم که سری به وبلاگت بزنم.   حالا براتون تعریف می کنم این چند روزه کجا بودیم, ما از چهارشنبه از کار برگشتیم آماده شدیم و با عمو مهران و خاله لیلا رفتیم آبادان خونه عمو رامیار اینا, تا رسیدیم شب شده بود چون سر راه یکسری کار داشتیم انجام دادیم بعد رفتیم. از آنجایی که رامیلا خیلی دختر و پسر عموشو دوست داره واقعاً خیلی بهش خوش گذشت خیلی خیلی خوشحال بود که داریم میریم آبادان, این هم عکسهای پسر عموش گوشه عکس هم عکس آیناز دختر عموش با رامیلا است که دارن بازی می کنن . خیلی هوا گرم بود تازه فردای اون روز هم گرم تر شد مگه می شد بریم بیرون یا بریم خیابون تا خریدی انجام بدیم تصمیم گرفتیم من و خاله لیلا و ...
25 مرداد 1390

ترسیدن جوجو کوچولوم

  ماجرا از این قرار بود که دیروز بابا اتا که به خاطر کمر دردش زودتر رفته بود خونه فرصتی خوبی بود و اومد دنبالت و آمادت کرد و 2 تایی اومدین دنبال من, من هم که از همه جا بی خبر بودم که بابایی می خواسته بزنه از خونه بیرون صبر اومده, چشمتون روز بعد نبینه جلو چشم خودم یه ماشین زد به ماشین ما و ماشینمون و داغون کرد تو هم که تو ماشین بودی با بابایی حسابی ترسیدی, خدا رحم کرد که اتفاق آنچنانی نیافتاد ماشین خراب شد که بابایی با اون آقا که تصادف کرد امروز صبح قرار گذاشتن رفتن بیمه که خسارت بگیرن و ماشیناشونو بخوابونن تعمیرگاه . ...
25 مرداد 1390